• گشاده رويي و خوش طبعي علي(عليه‌السلام)

مرحوم قمي مي‏نويسد: حُسن خلق و شكُفته رويي آن حضرت چنان بودكه دشمنانش بدين سبب بر وي خرده مي‏گرفتند. عمروبن عاص مي‏گفت:

او بسيار خوش طبعي مي‏كند. البته عمرو اين سخن را از عمر آموخته بود.

او براي اينكه خلافت را به آن حضرت نسپارد، خوش طبعي را عيب‏علي (عليه‌السلام) شمرد.

روزي معاويه به قيس بن سعد گفت:خدا رحمت كند ابوالحسن را كه بسيار خندان وشكفته وخوش طبع بود.

قيس گفت: آري چنين بود؛ رسول خدا (صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) نيز با يارانش خوش طبعي‏مي‏كرد و خندان بود. اي معاويه! تو به ظاهر او را مدح مي‏كني اما هدفت ‏بدگويي و خرده‏گيري است. اما بدان به خدا سوگند، آن حضرت‏ با آن شكُفتگي و خنداني، هيبتش از همه فزونتر بود؛ و آن هيبت ‏به ‏سبب تقوايش بود....

• شوخي و مزاح پيامبر(صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) با ياران

گاه پيامبر با يارانش مزاح كرده، آنها را شادمان مي‏ساخت و مي‏فرمود:

«اني لامزح و لااقول الا الحق.» ، من مزاح مي‏كنم و جز حق چيزي نمي‏گويم.

طريحي هم مي‏نويسد: «كان رسول الله (صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) يداعب الرجل يريد ان ‏يسره‏» پيامبر(صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) با انسان به قصد آن كه شادمانش سازد شوخي مي‏كرد.

نكته قابل دقت اين است كه پيامبر(صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) خود مزاح را آغاز مي‌كرد و برآن بود بدين وسيله سرور و نشاط را در يارانش زنده نگه دارد.

اين كار پيامبر بزرگوار اسلام در رفع خستگيها و فشارهاي ناشي ازمشكلات زندگي يارانش موثر بود. نمونه‌هاي زير بخشي از لطايفي است كه از آن حضرت ثبت شده و به دست ما رسيده است، بخوانيد:

1- آرامتر برو كه بلورها نشكنند

در يكي از مسافرتها، غلام سياه و خوش صدايي به نام «انجشه‏» همراه حضرت بود كه به دستور پيامبر(صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) آواز ويژه تند رفتن شتران ‏مي‏خواند. و در آن كاروان برخي از زنان پيامبر و ام‏سليم نيز حضور داشتند.

انس مي‏گويد: حضرت گاهي با انجشه شوخي مي‏كرد و مي‏فرمود:

«رويدا يا انجشه لا تكسر القوارير (يعني ضعفه النساء.»

انجشه! قدري آرامتر بران تا بلورها خرد نشود.(يعني زنان آزار نبينند).

2- چه كسي اين بنده را مي‏خرد!

روزي حضرت بازوي يكي از يارانش را از پشت‏سرگرفته و فرمود:

چه كسي اين بنده را مي‏خرد؟ [يعني بنده خدا را و مراد پيامبر از اين كاري مزاح بود].

3- پير زنها به بهشت نمي‏روند.

روزي پيامبراكرم(صلي‌الله‌عليه‌و‌آله)به پيرزني از طايفه اشجع فرمود: اي‏اشجعيه! بدان هرگز پيرزن داخل بهشت نمي‏گردد.

پير زن از شنيدن اين حرف اندوهگين شد. بلال از راه رسيد و با مشاهده آن صحنه، وضعيت زن را براي پيامبر نقل كرد. حضرت به بلال‏فرمود: سياه چهرگان هم به بهشت نمي‏روند. بلال نيز مانند پير زن اندوهگين گشت. عباس، عموي پيامبر، بر آنها گذشت و پس از آگاهي ‏از حالشان، ماجرا را براي پيامبر بازگفت. پيامبر فرمود: پيرمردها هم به بهشت گام نمي‌نهند.

آنگاه رسول خدا(صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) هرسه را طلبيد و فرمود: خداوند اينان را بابهترين شكل ظاهري داخل بهشت مي‏گرداند. سپس فرمود: خداوند آنهارا در قالب جواناني نوراني وارد بهشت مي‏سازد.

4- او همان نيست كه در چشمانش سفيدي هست؟!

ابن شهرآشوب مي‏نويسد: روزي آن حضرت به زني كه از همسرش سخن‏مي‏گفت، فرمود: آيا او همان نيست كه در چشمانش سفيدي است؟ زن‏بلافاصله گفت: نه. آنگاه به خانه رفته، ماجرا را براي شوهرش بازگفت. او كه دريافته بود پيامبر مزاح كرده است. به همسرش‏گفت: آيا نمي‏بيني سفيدي چشمم از سياهي‏اش زيادتر است؟

5- شوخي و مزاح با اميرمومنان(عليه‌السلام)

روزي پيامبر(صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) و علي(عليه‌السلام) كنار يكديگر خرما مي‏خوردند. حضرت هسته ‏خرمايي كه مي‏خورد، نزد علي(عليه‌السلام)مي‏گذارد. هنگامي كه از تناول خرما دست كشيدند، تمام هسته‏هاي خرما نزد علي(عليه‌السلام)جمع شده بود.

پيامبر(صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) به علي(عليه‌السلام) فرمود:

«يا علي انك لاكول.»

اي علي! بسيار مي‏خوري.

علي(عليه‌السلام) گفت: «يا رسول الله الاكول من ياكل الرطب و النواه‏»

اي رسول خدا! بسيار خور كسي است كه خرماها را با هسته‏اش‏خورده است.

6- دست گذاردن بر چشم برخي ياران

حضرت برخي ياران را از پشت‏سر بغل مي‏گرفت و دو دستانش را بر چشمانشان مي‏گذارد تا آنها را بيازمايد آيا مي‏توانند با چشم‏بسته طرف مقابل را تشخيص دهند؟

*****

پيامبر اكرم(صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) با يارانش مزاح مي‏كرد، اجازه مي‏داد ياران باوي مزاح كنند و گاه به شوخي ياران با يكديگر، گوش مي‏سپرد و تبسم مي‏فرمود. او هرگز شاديهاي يارانش را برهم نمي‏زد مگر وقتي‏ سخن يا عملي خارج از محدوده شرع از آنها مشاهده مي‏كرد.

آيا ظاهر شدن آثار آن همه خوشحالي برچهره شريف پيامبر و ياديگر رهبران امت در اثر عملكرد خوب برخي از پيروان وعلاقه‏مندان دليل سرور و شادماني اهل‏بيت(عليهم السلام) نيست؟

در قسمت پيشين شادماني‌ها و شوخيهاي پيامبر را برايتان ارائه كرديم و اكنون در پي اين نوشتار ارتباط اطرافيان آن حضرت را با ايشان برايتان بازگو مي‌كنيم:

شوخي ياران با پيامبر(صلي‌الله‌عليه‌و‌آله)

پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌و‌آله)به ديگران اجازه مي‏داد با او مزاح كنند. نعيمان ‏بدري يكي از ياران هميشه شاد پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) گاه با آن حضرت شوخي‏ مي‏كرد و حضرت را مي‏خنداند. پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) نه تنها موضع منفي نمي‏گرفت ‏بلكه تبسم مي‏فرمود.

روزي نعيمان به مرد عربي كه عسل مي‏فروخت، رسيد. ظرفي عسل ‏گرفت و به خانه عايشه آورد و به او تحويل داد. و مرد عرب را بر در خانه ‏پيامبر نگه داشت و خود رفت. پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) چنان انديشيد كه نعيمان‏ عسل را به رسم هديه آورده است. بدين جهت آن را قبول كرد و به‏ درون خانه رفت. نعيمان بار ديگر از جلوي خانه پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) عبوركرده ملاحظه كرد كه مرد عرب هنوز بر در خانه ايستاده است. مدتي‏بعد، مرد عرب اهل خانه را مخاطب قرار داد و گفت: اگر پولش را نمي‏دهيد، عسل را برگردانيد.

پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) از ماجرا با خبر شده، بي درنگ قيمت آن را به مرد عرب پرداخت. آنگاه به نعيمان فرمود: چه چيز تو را واداشت چنين‏كني؟

نعيمان گفت: ديدم پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) عسل دوست دارد. فرصت را غنيمت‏ شمرده، چنين كردم.

• شوخي مرد عرب در يكي از حالات سخت

روزي حضرت بسيار اندوهگين و در اين هنگام مردي به ديدار ايشان آمده بود.

مرد عرب خواست چيزي بپرسد، اصحاب گفتند: نپرس; چهره پيامبر چنان گرفته است كه ما جرات پرسيدن نداريم.

او گفت: مرا به حال خود واگذاريد، سوگند به خدايي كه او را به پيامبري برانگيخت، هرگز رهايش نمي‏كنم تا خنده برلبانش ظاهرشود. آنگاه به پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌و‌آله)گفت: اي رسول خدا، شنيده‏ايم دجال با نان و غذا نزد مردم گرسنه مي‏آيد. پدر و مادرم به فدايت، آيا بايد از غذا خودداري كرده، نخورم تا از لاغري بميرم يا بهتر است نزد دجال غذاي كامل بخورم و چون سير شدم به خدا ايمان آورم.

پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) آن قدر خنديد كه دندانهاي مباركش نمايان شد. سپس‏فرمود: خير، خداوند تو را به وسيله آنچه ديگر مومنان را بي‏نياز مي‏كند، بي‏نياز مي‏سازد.

• شوخي صهيب با پيامبر

روزي حضرت به صهيب بن سنان فرمود: با آنكه از چشم درد رنج‏ مي‏بري، خرما مي‏خوري؟

صهيب گفت: اين چشم من درد مي‏كند اما من خرما را با طرف ديگر مي‏خورم.

• شنيدن شوخيهاي ياران با يكديگر

گاه ياران در محضر رسول خدا (صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) با يكديگر مزاح مي‏كردند و مي‏خنديدند. پيامبر نيز تبسم مي‏فرمود و جز در موارد خلاف شرع‏ تذكر نمي‏داد.

سماك بن حرب مي‏گويد: به جابر بن سمره گفتم: آيا با پيامبر نشست و برخاست هم مي‏كردي؟

گفت: آري، بسيار.

برنامه پيامبر پس از نماز صبح اين بود كه‏ تا آفتاب نزده، محل نمازش را ترك نمي‏كرد. در اين بين، ياران درباره‏ دوران جاهليت و برخي از كارهاي جاهلانه‏شان سخن مي‏گفتند و مي‏خنديدند. پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) صداي آنها را مي‏شنيد و تبسم مي‏فرمود.

گروهي از ياران پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) از جمله سويبط مهاجري و نعيمان بدري‏ در سفر گاه باهم مزاح مي‏كردند. روزي سويبط به شوخي‏ همسفرانش را گفت: غلامي فروشي دارم، مي‏خريد؟ گفتند: آري.

سويبط گفت: ضمنا بدانيد او ادعايي هم دارد و به شما خواهدگفت من آزادم. پس اگر سخنش را گوش كنيد، غلامم را از دست مي‏دهيدو ضايع خواهيد كرد. پس نعيمان را غلام معرفي كرد. مسافران او را به ده قلايص خريدند و سپس نزد نعيمان آمده، طنابي برگردنش‏افكندند. نعيمان گفت: اين مرد با شما شوخي كرده، من آزادم.

خريداران اظهار داشتند: از پيش با خبر بوديم چنين سخن خواهي‏گفت.

آنگاه او را كشان كشان با خود مي‏برند. در اين لحظه، دوستان‏ همسفرش كه از اين جريان سخت مي‏خنديدند. دنبال خريداران ‏رفته، آزادش كردند. پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) باشنيدن اين ماجرا تا مدتي‏ مي‏خنديد.

• توصيه و تشويق به مزاح و شوخي

پيامبر و معصومان (عليهم السلام) علاوه بر اين كه خود چهره شادابي ‏داشتند به ديگران نيز سفارش مي‏فرمودند كه هرگز با چهره‏هاي عبوس و گرفته رو به رو نشويد.

يونس شيباني مي‏گويد: به محضر امام صادق(عليه‌السلام)رسيدم. آن‏حضرت پرسيد: مزاح شما با يكديگر چگونه است؟ جواب دادم كمتر با يكديگر مزاح مي‏كنيم.

حضرت فرمود: چنين نباشيد; زيرا شوخي و مزاح بخشي از حسن خلق‏است و شما با اين شوخي برادرت را خوشحال مي‏كني. رسول‏خدا (صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) همواره شوخي مي‏كرد و مي‏خواست مردم را شادمان كند.

شخصي ازمحضر امام موسي بن جعفر(عليه‌السلام)پرسيد: فدايت گردم، گاه درميان گروهي هستم كه مي‏گويند و مي‏خندند، چه كنم؟ حضرت فرمود:

اشكالي ندارد به شرطي كه فحش نباشد. سپس فرمود: بيابانگردي به ‏محضر رسول خدا (صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) مي‏آمد و براي آن حضرت هديه مي‏آورد; ولي چون ‏قصد بازگشت داشت، مي‏گفت: رسول‏الله! بهاي هديه ما را بدهيد كه ‏مي‏خواهم برگردم. پيامبرخدا (صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) از شوخي اين مرد مي‏خنديد و چون‏ غمگين مي‏شد، مي‏فرمود: مرد بياباني كجاست؟ كاش مي‏آمد!

*****

معصومان(عليهم السلام) وقتي مي‏شنيدند كه شخصي صله رحم كرده، يا مومني را خوشحال ساخته و يا گروهي از زندگي برادري باز كرده،بسيار خرسند و شادمان مي‏شدند و پيروان خود را از اين شادماني ‏با خبر مي‏ساختند تا مردم بدان كار روي آورند. در همين راستا،حضرت فرمود:

« من سر مومنا فقد سرني و من سرني فقد سر الله »

كسي كه مومني را شاد كند مراشاد كرده و كسي كه مرا شاد كندخدا را شاد كرده است.

با تشکر از آقاي محمد جواد طبسي

منبع:http://www.tebyan.net/Religion_Thoughts/Articles/TheInfallibles/ProphetMohammed/2008/3/18/64288.html


لطايف قرآني
اطمينان قلبي

همسايه اصمعي از او چند درهم قرض کرد. روزي اصمعي به او گفت : آيا به ياد قرضت هستي؟ همسايه جواب داد: بله آيا تو به من اطمينان نداري؟ اصمعي گفت: چرا مطمئنم ، اما مگر نشنيده‌اي که حضرت ابراهيم عليه‌السلام به پروردگارش ايمان داشت و خداوند از او پرسيد: «اَوَ لَم تومِن ، مگر ايمان نياورده‌اي) و ابراهيم عليه‌السلام پاسخ داد: (بَلي وَلکِن لِيطمئنَّ قَلبي ؛ چرا ولي مي‌خواهم قلبم آرامش يابد.)
بهره اندک

روزگاري مردم دمشق به بيماري طاعون گرفتار شدند. در اين هنگام (وليد بن عبد الملک) تصميم گرفت که از آنجا خارج شود. به او گفتند : مگر سخن خداي بزرگ را نشنيده‌اي که مي‌فرمايد : قُل لَن ينفعکُم الفِرار اِن فَرَرتُم مِن الموت اَو القَتلِ ، و اذاً لا تَمتَعون اِلا قليلاً ؛ بگو از مرگ يا کشته شدن فرار کنيد سودي به حال شما نخواهد داشت و در آن هنگام جز بهره کمي از زندگاني نخواهيد گرفت وليد گفت : من فقط همان بهره کم را مي‌خواهم نه چيز ديگري را!!
مسافر آخرت

به شخصي که روزه نمي‌گرفت، گفتند : چرا روزه نمي‌گيري؟ گفت مگر قرآن را نخوانده‌اي که مي‌گويد : وَمَن کان مريضاً اَو علي سفرٍ فعٌِدة مِن ايامٍ اخَر ؛ هر کس که مسافر است روزه بر او نيست. من هم در دنيا مسافر هستم روزي به دنيا آمده و روزي مي‌روم. بنابراين نمي‌توانم روزه بگيرم!
انجير

اعرابي نزد مردي که انجير مي‌خورد رفت ، آن مرد چون اعرابي را ديد براي اينکه از انجيرها به او ندهد فورا انجيرها را زير عبايش پنهان کرد، اعرابي آمد و نشست. آن مرد گفت : اگر قرآن مي‌داني برايم بخوان. اعرابي شروع به تلاوت قرآن کرد : والزيتون و طور سينين. آن شخص از اعرابي پرسيد : پس کلمه وَالتّين که در ابتداي آيه است و به معناي انجير است کجا رفت. اعرابي حاضر جواب گفت: وَالتّين زير عباي توست!






پيامبر دروغي

شخصي به نام نصرا... ادعاي پيامبري کرد او را گرفته و نزد خليفه بردند. خليفه از او پرسيد : حال که ادعا مي‌کني فرستاده خدا هستي ، آيا آيه‌اي از قرآن بر نبوت تو دلالت مي‌کند. پيامبر دروغي فورا اين آيه را خواند: اِذا جاءَ نَصراللّهِ وَ الفَتح
دليل ترک نماز

فردي نماز نمي‌خواند ، به او گفتند: چرا نماز نمي‌خواني؟ جواب داد: مگر قرآن نمي‌خوانيد؟ قرآن مي‌فرمايد: لا تقرَبو الصَّلاة ؛ نزديک نماز نشويد و بقيه آيه را که چنين است نخواند: لا تقرَبوا الصَّلاةَ و اَنتُم سُکري ؛ نزديک نماز نشويد در حالي که مستيد.
منابع

1. نشريه قرآني بشارت/ج 13 و 41
منفعت چوب

شخصي در نماز جماعت حاضر شد. شنيد که امام جماعت اين آيه شريفه را مي خواند: «باديه نشينان عرب کفر و نفاقشان شديدتر است» (سوره توبه _97)





· مرد چوبي برداشت و بر سر امام جماعت زد و از مسجد بيرون رفت. روز ديگر که به نماز جماعت آمد شنيد که امام جماعت اين آيه را مي‌خواند: «گروهي از عربهاي باديه نشين به خدا و روز رستاخيز ايمان دارند» (سوره توبه _99)

· مرد گفت: اي امام معلوم است که چوب در تو اثر کرده است!(1)
پاسخ کوبنده

اسکافي از دبيران سامانيان بود و در ديوان رسايل نوح بن منصور دبير بود و چون قدر او را ندانستند به نزد الپتکين رفت که او را گرامي داشت. سپس بين نوح و الپتکين جدايي پيش آمد و نوح نامه‌اي آتشين و پر از وعيد و تهديد براي الپتکين نوشت.

چون اين نامه به الپتکين رسيد بسيار آزرده شد و از اسکافي خواست که در پاسخ سنگ تمام گذارد. اسکافي بالبداهه جواب نوح را اينگونه داد: «به‌نام خداوند بخشنده مهربان. باز قوم گفتند: اي نوح تو با ما جدل و گفتگو بسيار کردي اکنون اگر راست مي‌گويي سخن کوتاه کن و بر ما وعده عذابي که دادي بيار» (سوره هود _32)(2)
دزد ناشي

عربي موسي نام صبحگاهي در باغچه مسجد وضو مي‌ساخت کيسه زري يافت آنرا بدست گرفته به مسجد رفت که عقب امام نماز گذارد. همين که امام جماعت به نماز ايستاد اتفاقا اين آيه را خواند: «اينک بازگو چه در دست راست داري يا موسي» (سوره طه _17)

· عرب گفت: به خدا قسم که تو ساحري. کيسه را مقابل محراب انداخته و فرار کرد که مبادا او را به تهمت دزدي بگيرند.(3)
ديوانه عاقل

در اصفهان مجنوني بود. روزي داخل مجلس امير گرديد و در حضور امير يک طبق شيريني بود. مجنون ديد و گفت: اي امير اين چه چيزي است؟ امير دستور داد يک عدد لوز به او دادند.
چون خورد گفت: اي امير خداي متعال در قرآن ميفرمايد: «نخست دو تن از رسولان را فرستاديم» امير گفت: لوز ديگري به او دادند.
چون خورد گفت: اي امير خداي مي‌فرمايد: «باز رسول سومي براي مدد و نصرت مامور کرديم ...» (سوره يس _14) امير دستور داد لوز ديگري به او دادند.
چون خورد گفت: خدا مي‌فرمايد: «فرمود: چهار مرغ بگير و گوشت آنها بهم آميز» (سوره بقره _260) امير لوز ديگري به او داد.
گفت: خدا مي‌فرمايد: «... برخي از روي خيال بافي مي گويند عده آنها پنج نفر بود ...» (سوره کهف _22) لوز ديگري به او داد.
گفت: خدا مي‌فرمايد: «اوست خدايي که آسمانها و زمين را در 6 روز آفريد ...» (سوره حديد _4) لوز ديگري به دادند.
مجنون همينطور پشت سر هم آيه اي مي خواند و لوزي مي گرفت تا اينکه امير خسته شد و دستور داد لوز را با طبقش پيش مجنون گذاشتند.
مجنون گفت: اگر چنين نمي کردي هر آيينه آن آيه شريفه را مي خواندم که مي فرمايد: «و باز او را بر قومي بالغ بر صد هزار يا افزون به رسالت فرستاديم» (سوره صافات _147)
امير گفت: مرحبا عجب مجنوني بودي چه بسيار خوشدل شدم از کلمات تو.(4)
بهره اندک

روزگاري مردم دمشق به بيماري طاعون گرفتار شدند. در اين هنگام (وليد بن عبد الملک) تصميم گرفت که از آنجا خارج شود. به او گفتند: مگر سخن خداي متعال را نشنيده‌اي که مي‌فرمايد: «بگو اگر از مرگ يا کشته شدن فرار کنيد، سودي به حال شما نخواهد داشت و در آن هنگام جز بهره کمي از زندگاني نخواهيد گرفت»
وليد گفت: من فقط همان بهره اندک را مي خواهم نه چيز ديگر را!(5)
ترس از شکر

شخصي مي‌گفت روزي به عيادت يکي از فضلا که بسيار بيمار بود رفتم و چون نزد او نشستم و پرسش احوال او کردم به او گفتم: خدا را شکر کن و حمد او بجاي بياور.

تبسم نمود و گفت: چگونه شکر کنم و حال آنکه خداي تعالي فرموده است: «اگر شکر کنيد براي شما زياد مي کنم» مي‌ترسم که اگر شکر او کنم بر بيماري من بيفزايد.(6)
آيه مناسب قبر

سلطان محمود گوري براي خود ساخت و به يکي از نديمان گفت: آيه مناسبي از قرآن پيدا کن که بر روي سنگ گورم حک کنيم.
نديم گفت: «اين همان دوزخي است که براي شما وعده دادند» سوره يس _63)(7)
لعنت بر خودت

کودکي در مکتب خانه قرآن مي‌خواند و از روي عادت اين آيه را تکرار مي‌کرد: «لعنت ما تا روز جزا بر تو حتمي و محقق است» (سوره حجر _35)


شخصي شنيد و گمان کرد که کودک با اوست پس عصباني شد و گفت: «لعنت به خودت و پدر و مادرت» کودک در حالي که خيلي متعجب بود گفت: در قرآن چنين نيست آيا من هم بگوييم؟!!(8)


لقب مناسب

يکي از خلفاي عباسي که بسيار ظالم و ستمگر بود به يکي از نديمان خويش گفت: براي من لقبي پيدا کن که پسوند آن اسم (ا...) باشد مثل (المعتصم با...) آن نديم پس از لحظه‌اي گفت: هيچ لقبي براي تو مناسبتر از (نعوذ با...) نيست!(9)
اذان نماز

موذني اذان مي‌گفت و مردم با عجله و شتاب روي به مسجد مي‌نهادند و براي صف نماز جماعت از هم سبقت مي‌گرفتند. ظريفي حاضر بود گفت: والله اگر موذن به جاي «حي علي الصلاة» مي‌گفت (حي علي الزکوة) مردم در فرار از مسجد بر همديگر سبقت مي‌گرفتند!(10)
بخيل زيرک

بخيلي سفارش ساخت کوزه و کاسه‌اي را به کوزه‌گر داد.
کوزه‌گر پرسيد: بر روي کوزه‌ات چه بنويسم؟
بخيل گفت: بنويس هرکس از آن بنوشد از من نيست.
کوزه گر پرسيد: بر کاسه ات چه بنويسم.
بخيل گفت: بنويس هر کس از آن نخورد از من است.(11)
حافظ فراموشکار

روزي حافظ قرآني مي‌خواست براي مردم از حفظ قرآن بخواند. چون به تلاوت آغاز کرد گفت: (بسم الله الرحمن الرحيم. يس) بقيه را فراموش کرد. از اين رو مدتي ساکت ماند.
پس از مدتي يکي از حاضران گفت: اگر (والقرآن الحکيم) را فراموش کرده‌اي (صدق الله العلي العظيم) را که فراموش نکرده‌اي!!(12)
پسر حاضر جواب

امير اسماعيل گيکلي پسر خوانده‌اي داشت که دچار آبله شد و زيبايي وي در اثر اين بيماري از بين رفت. روزي وي در برابر امير اسماعيل نشسته بود. امير از تغيير زيبايي صورت آن پسر تعجب مي‌کرد که چگونه به اين زشتي شده است؟


قاضي ابومنصور که در آنجا حاضر بود اين آيه را خواند: «همانا ما انسان را در نيکوترين صورت آفريديم سپس او را بصورت پست‌ترين پستات برگردانيديم.» (سوره تين _4 و 5)


چون خود قاضي نيز چهره زيبايي نداشت پسر در پاسخ گفت: «براي ما مثلي زد و خلقت خويش را فراموش کرد.» (سوره يس _78) قاضي خجل گشت و ديگران از فطانت پسر متعجب شدند.(1)
امان از جاهل

شخصي مهمان يکي از عشاير شد و شب در خانه او خوابيد. آن شخص پس از نماز صبح شروع به خواندن قرآن کرد. در آغاز تلاوت قرآن زن صاحبخانه جارويي بدست گرفت و بر سر او کوبيد و با بدگويي به وي گفت: مگر در اين قبيله کسي مرده است که تو قرآن مي‌خواني؟! شوهر ابتدا زن را ملامت کرد سپس از روي نصيحت به مهمان گفت: اي برادر تو بايد اول يقين کني که واقعا کسي مرده است بعد قرآن بخواني. نه اينکه مجرد گمان مجلس عزا و ترحيم برقرار کني!(2)
مهمان زيرک

در بغداد ميهماني به خانه شيخي آمد. شيخ به مريد خود گفت: «به فکر غذا باش» (سوره انسان _8) مريد گفت: «با کمال ميل اطاعت مي‌کنم» (سوره قيامت _22)
شيخ گفت: «عجله کن» (سوره غاشيه _1)
مريد زين اسب را برداشت تا به بازار برد و بفروشد. از قضا بادي شديد وزيدن گرفت و زين را در شط انداخت. نا اميد برگشت. شيخ چون مريد را دست خالي ديد گفت: «واقعه و اتفاقي رخ داد؟» (سوره واقعه _1)
مهمان که مردي تيز هوش و زيرک بود فورا دست به دعا برداشت و گفت: «خداوندا روزي ما را از آسمان بفرست» (سوره مائده _114)(3)
قضاوت عجولانه

فردي در ميان اجتماعي گفت: من فتنه را دوست دارم و حق را دشمن مي‌دارم و آنچه را نديده‌ام شهادت مي‌دهم. عده‌اي گفتند: قتل او واجب است، او را بکشيد!


در آن ميان حکيمي بود که فرمود: چرا چنين حکم مي کنيد؟ گفته او مورد قبول و تائيد همگان است چون گفته فتنه را دوست مي‌دارم يعني مال و اولاد را دوست دارم چنانچه پروردگار فرموده است: «اِنٌما اموالکم و اولادکم فتنة»


اما گفت که حق را دشمن مي دارم يعني مرگ را دشمن مي‌دارم چون مرگ حق است. و اما گفت آني را که نمي‌بينم شهادت مي‌دهم يعني شهادت به خداي يکتاي بي‌نياز که نديده‌ام مي‌دهم. پس اين مرد چيزي جز حقيقت نگفته است و سزاوار مرگ نيست.(4)


حکم لازم الاجرا

در زمان خلافت مامون شخصي خلافي کرد. امر به گرفتاريش شد. او فرار کرد برادرش را به عوض او گرفتند و نزد مامون بردند. مامون به او گفت برادرت را حاضر ساز مگر نه تو را به جاي او به قتل خواهم رساند.
آن شخص گفت: اي خليفه اگر سرباز تو بخواهد مرا بکشد و تو حکمي بفرستي که مرا رها کند آيا آن سرياز مرا آزاد مي‌کند يا نه؟
خليفه جواب داد: آري که رها مي کند.
مرد گفت: من نيز حکمي از پادشاهي آورده‌ام که اطاعت او بر تو لازم است که مرا رها سازي.
مامون گفت: آن شخص کيست و آن حکم چيست؟
مرد جواب داد: آن کس خداي تعالي است و آن حکم اين آيه است: «و هيچ گناهکاري گناه ديگري را متحمل نمي‌شود» (سوره انعام _164)
مامون متاثر شد و گفت: او را رها کنيد که حکمي صحيح آورده است!(5)
سلام بي اعتنايي

مهدي عباسي سومين خليفه عباسي بود. او پسر منحرفي به نام ابراهيم داشت که نسبت به حضرت علي کينه خاصي مي‌ورزيد. روزي نزد مامون هفتمين خليفه عباسي آمد و به او گفت: در خواب علي عليه‌السلام را ديدم که با هم راه مي‌رفتيم تا به پلي رسيديم که او مرا در عبور از پل مقدم داشت. من به او گفتم: تو ادعا مي‌کني که امير بر مردم هستي ولي ما از تو به مقام عمارت و پادشاهي سزاوارتريم. اما او به من پاسخ کامل و رسايي نداد.

· مامون گفت: آن حضرت به تو چه پاسخي داد؟

· ابراهيم گفت: چند بار به من سلام کرد و گفت: سلاما . . . سلاما

· مامون گفت: او تو را ناداني که قابل پاسخ نيستي معرفي کرده است چرا که قرآن در توصيف بندگان خاص خود مي‌فرمايد: «بندگان خاص خداوند رحمان ، کساني هستند که با آرامش و تکبر بر زمين راه مي‌روند و هنگاميکه جاهلان آنها را مخاطب سازند (و سخنان نابخردانه گويند) به آنها سلام مي‌گويند (و با بي اعتنايي و بزرگواري از کنار آنان مي گذرند.» (سوره فرقان _63)

· ابراهيم شرمنده شد و گفت: اي کاش اين داستان را براي تو بازگو نمي‌کردم.(6)
طفيلي و قرآن

· از طفيلي پرسيدند: کدام سوره براي تو شگفت انگيز است؟

· گفت سوره مائده ! «مائده به معناي سفره آراسته از غذاست»

· پرسيدند: کدام آيه؟

· گفت: آيه «بگذار آنها بخورند و بهره گيرند» سوره حجر)) _3)

· گفتند: ديگر کدام آيه؟

· گفت: آيه «داخل اين باغها شويد با سلام و امنيت» (سوره حجر _46)

· بازهم گفتند: پس از آن کدام آيه را دوست داري؟

· گفت: «و هيچگاه از آن اخراج نمي گردند» (سوره حجر -48)(7)
قرآن با صداي خروس

ابو حاتم سيستاني از دانشمندان مشهور بصره در قرن سوم هجري بود. او هنگام مسافرت به بغداد وارد مسجدي شد. شخصي از ابو حاتم معني آيه «قوا أنفسکم و اهليکم ناراً ؛ خود و افراد خانواده خود را از آتش جهنم حفظ کنيد» (سوره تحريم _6) را پرسيد. ابو حاتم گفت که (قو) يعني خود را نگه داريد. آن شخص پرسيد مفرد آن چيست؟ او پاسخ داد (قِ ، قيا ، قوا ، قي ، . . . )
مردي در گوشه مسجد نشسته بود. از شنيدن سخنان ابو حاتم و آن شخص ناراحت شد. به سرعت از مسجد بيرون رفت و به قاضي شکايت کرد که گروهي از زنادقه و کفار در مسجد با صداي خروس قرآن مي‌خوانند. طولي نکشيد که پاسبانان وارد مسجد شدند و ابو حاتم و آن شخص را به حضور قاضي بردند. مردم زيادي براي تماشا و آگاهي از محاکمه و کيفيت اجراي حکم در اطراف دادگاه اجتماع کردند.
قاضي پرسيد: قضيه شما چيست؟ هنگاميکه ابو حاتم ماجراي پرسش و پاسخ را براي او توضيح داد قاضي تعجب کرد و گفت: چرا دانشمندي مانند شما در حضور عوام نادان چنين بحث مي‌کند؟ سپس به او شفارش کرد که مبادا بي احتياطي کنيد و اين موضوع دوباره تکرار شود. آنگاه مردم را پراکنده ساخت. ابو حاتم همان روز از بغدا حرکت کرد و تا پايان عمر به آن شهر باز نگشت.(8)
پيرزنان به بهشت نمي‌روند

روزي صفيه عمه حضرت رسول صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نزد ايشان آمد و گفت: يا رسول اله دعا کن تا من به بهشت بروم پيامبر صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به شوخي فرمودند: زنان سالخورده به بهشت نميروند.

صفيه سخن پيامبر صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را باور کرد و با حالتي اندوهگين قصد رفتن کرد.

پيامبر صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: سخني که گفتم درست است به دليل ‌اينکه در قيامت پيرزنان ابتدا جوان مي‌شوند آنگاه به بهشت مي‌روند "و زنان زيبا آنها را در کمال حسن و زيبايي بيافريديم و آنان را شوهر دوست ، جوان و همسال قرار داديم" (سوره واقعه _ 34 ، 36)
عاقبت نيکي

روزي حضرت اميرالمومنين عليه‌السلام در ميان اصحاب خويش فرمود که من در تمام عمر خودم در حق کسي نه نيکي کرده‌ام نه بدي. ياران گفتند: يا علي ما معني اين سخن را نمي‌دانيم.
حضرت فرمودند: هر کسي در حق کسي نيکي کند در واقع به خود نيکي کرده و هر کس در حق کسي بدي کند سزاي ان به خودش باز مي‌گردد پس در حق خودش بدي کرده. (سوره زلزال(( _ 809)
آيه نجات بخش

روزي عده‌اي از اشراف و بزرگان خانه ((امام حسن عليه‌السلام مهمان بودند. غلام امام هنگام آوردن ظرف طعام شتاب کرد و همه غذا به زمين ريخت و مقداري از آن روي جامه‌هاي حضرت پاشيد امام خشمگين شد و نزديک بود که غلام از ترس بيهوش گردد. در اين حال غلام آيه‌اي به ذهنش رسيد و آن را بر زبان راند که "کساني که خشم و غضب خود را فرو مي‌خورند" (سوره آل عمران _ 134)
امام فرمود: خشم خود را فرو خوردم.
غلام دوباره آيه‌اي خواند: "کساني که بدي مردم را ببخشند" (سوره آل عمران _ 134)
امام پاسخ فرمود: تو را بخشيدم.
غلام اينبار هم آيه‌اي خواند: "خداوند احسان کنندگان را دوست دارد" (سوره آل عمران _ 134)
امام عليه‌السلام پانصد دينار به غلام بخشيد و فرمود برو که تو آزادي.(1)
لطايفي از دانشمندان
نامه دزدي

شخصي نامه‌اي در کمال فصاحت و بلاغت و آراسته به آرايه‌هاي لفظي و معنوي براي صاحب بن عباد (وزير دانشمند ايراني که اولين کسي بود که لقب صاحب داشت و از وزيران ديلميان بود) نوشت. وقتي صاحب ، نامه را خواند فهميد که اکثر مطالب نامه از نوشته‌هاي خود اوست که نويسنده با مهارت آنها را در نامه خود جاي داده.
پس در جواب خود جاي داده
پس در جواب آن شخص اين آيه قران را نوشت "اين محصول ماست که به سوي خود ما باز گردانده شده" (سوره يوسف _ 65)
جواب قرآني

يکي از دانشمندان عرب گويد: به وزير خليفه شکايت کردم که دشمنان بسياري دارم و همه براي آزار من دست به يکي کرده‌اند.
وزير گفت: "دست خدا بالاي همه دستهاست" (سوره فتح _ 10)
گفتم: مکر و حيله آنها بسيار است گفت: "مکر بد و فکر بد جز صاحبش احدي را هلاک نخواهد کرد" (سوره فاطر _ 43)
گفتم من تنها ياوري ندارم ولي آنان بسيارند.
گفت: "چه بسيار آمده که گروهي اندک به ياري خدا بر سپاهي غالب شده‌اند خدا ياور صابران است" (سوره بقره _ 249)
لطيفه‌هايي از پادشاهان
منطق قرآني

وقتي عمروليث (دومين پادشاه صفاري) به نيشابور وارد شد سپاهان او در خانه‌هاي مردم مي‌گرفتند و اوضاع اهل شهر بسيار سخت شده بود.
در اين هنگام زني براي دادخواهي نزد ليث رفت و گفت من زني بيوه هستم و چهار کودک خرد سال دارم و در اين شهر خانه‌اي دارم که لشکريان تو آن را تصرف کرده‌اند و ما آواره کوچه‌ها گشته‌ايم اگر دستور دهي که خانه ما را به ما برگردانند و ما را از خواري و رسوايي نجات دهي از عدل و انصاف تو دور نخواهد بود.
ليث خشمگين شد و گفت: سپاهان من از سيستان خانه و کاشانه‌اي با خود نياورده‌اند مگر تو در قرآن نخوانده‌اي که: "پادشاهان به هر شهري که وارد مي‌شوند آن را خراب مي‌کنند و عزيزان آن شهر را خوار و بي مقدار کنند" (سوره نمل _ 34)

زن گفت: اي پادشاه مگر تو آيه بعد از اين را فراموش کرده‌اي که در حق ظالمان و خانه‌هاي آنها فرموده که: "اين است خانه‌هاي بي صاحب ايشان که چون ظلم کردند همه ويران شد و در اين کار هلاکت ستمکاران) براي دانايان آيت عبرت است" (سوره نمل _ 52)
عمروليث از شنيدن اين آيه چنان متاثر شد که به گريه افتاده و دستور داد که تمامي سپاهان از شهر خارج شوند.
لطيفه‌هاي از غلامان
تقدم مال بر فرزند

خواجه‌اي مال خود را بين فرزندانش تقسيم مي‌کرد و غلامي خردسال داشت.
غلام گفت: اي خواجه اول به من چيزي بده بعد به فرزندانت.
خواجه پرسيد چرا؟


غلام جواب داد: براي اينکه خداوند در قرآن مي‌فرمايد: "مال و فرزندان زينت زندگاني دنيوي هستند..." (سوره کهف _ 46). و در اين آيه مال را از فرزندان مقدم آورده ، من هم که جزو اموال تو هستم پس بر فرزندانت تو تقدم دارم.
خواجه با شنيدن سخن خردمندانه و زيرکانه غلامش ، خوشحال شد و او را آزاد کرد.
لطايفي نماز جماعت
راهنما

عالمي در نماز جماعت آيه‌اي خواند و دنباله آيه را فراموش کرد. کساني که به او اقتدا کرده بودند به جهت احترام چيزي نمي‌گفتند تا يادش آيد.
سرانجام پس از مدتي ان عالم چون ديد بقيه آيه يادش نمي‌افتد اين آيه را خواند "... آيا در ميان شما يک مرد خيرخواه رشيد نيست." (سوره هود _ 78)


در اين هنگام يکي از نمازگران که مقصود امام جماعت را فهميده بود دنباله آيه فراموش را به يادش آورد.
اگر نوح نمي‌رود ديگري را بفرست

مردي عرب به نماز جماعت ايستاده بود ولي بسيار عجله داشت و مي‌خواست نماز هر چه زودتر تمام شود و او به کارش بپردازد.
پيشنماز بعد از خواندن سوره فاتحه سوره نوح را شروع کرد و گفت: "ما فرستاديم نوح را..." (سوره نوح _ 1)

اما دنباله آيه را فراموش کرده بود و مدتي نمازگزاران را منتظر گذاشت.
مرد عرب که نمي‌توانست صبر کند با صداي بلندي گفت: ‌اي قاري! اگر نوح نمي‌رود کس ديگري را بفرست و ما را بيش از اين در انتظار مگذار.
منبع

· گنجينه لطايف _ فخرالدين علي صفي

خاطرات حاج آقا قرائتي

روزي كه به تلويزيون رفتم

خدا رحمت كند شهيد مطهري را. چون مرا مي شناخت و برنامه هاي مرا ديده بود، همان سال 58 مرا به تلويزيون معرفي كرد. به سراغ رئيس وقت صدا و سيما رفتم . ايشان گفت : تلويزيون جاي آخوند نيست ، جاي هنر است .
گفتم : احتمال نمي دهي من معلّم هنرمندي باشم ؟ دستور داد مرا به اتاقي بردند كه عدّه اي از هنرمندان نشسته بودند. گفتند: حرف حساب تو چيست ؟
گفتم : من معلّم هستم و مي خواهم درس دين بدهم ، از اين لحظه تا دو ساعت مي توانم با حرف حق شما را چنان بخندانم كه نتوانيد لب هاي خود را جمع كنيد.
ساعت گذاشتند ومن برنامه بسيار شادي را اجرا كردم و بالاخره ورود من به تلويزيون مورد قبول واقع شد.




كتك مبارك !

مرحوم پدرم اصرار زيادي داشت كه من محصل روحاني شوم و من مخالف بودم و به دبيرستان رفتم .

روزي گزارش چند نفر از همكلاسي هايم را به مدير دادم كه اينها در مسير راه اذيت مي كنند، مدير هم آنها را تنبيه كرد. آنها هم در مسير برگشت كتك مفصّلي به من زدند كه سر و صورتم سياه شد و بي حال روي زمين افتادم و به سختي خود را به منزل رساندم . پدرم گفت : محسن چي شده ؟ گفتم : هيچي ، مي خواهم بروم حوزه عليمه و طلبه شوم .
راستي چه خوب شد آن كتك را خوردم!

به شما حجره مي دهيم

سالهاي اوّل طلبگي در قم ، خواستم در مدرسه آيه الله گلپايگاني (ره ) حجره بگيرم ودرس بخوانم . گفتند: به كساني كه لباس روحانيت نپوشيده اند حجره نمي دهند.

خودم خدمت ايشان رسيدم ، فرمود: شما كه لباس نداريد معلوم است كم درس خوانده ايد. به ايشان عرض كردم به من حجره ندهيد، ولي اجازه دهيد يك مثال بزنم !

گفتم مي گويند فردي در كاشان به حمام رفت ، وقتي لباسهايش را بيرون آورد همه گفتند: اه ، اه ، چه آدم كثيفي !

لباسهايش را پوشيد تا از حمام بيرون برود، گفتند: كجا مي روي ؟ گفت : مي روم حمّام تا تميز شوم بعد بيايم حمّام !

گفتم حال حكايت شماست كه مي گوئيد برو درس بخوان بعد بيا اينجا درس بخوان ، اول روحاني شو بعد بيا اينجا روحاني شو. وقتي اين مثال را زدم ايشان خيلي خنديد و فرمود: به شما حجره مي دهيم ، شما اينجا بمانيد.



خنده پدرم

روزهاي اوّل ازدواجم بود، با همسرم آمديم قم و خانه اي اجاره كرديم . يك اطاق 12 متري داشتيم ، ولي يك فرش 6 متري . پدرم آمد منزل ما احوال پرسي ، گفتم : اگر يك فرش 12 متري داشتيم و اين اطاق فرش مي شد زندگي ما كامل بود. پدرم خنديد! گفتم : چرا مي خنديد؟ گفت : من 80 سال است مي دوم زندگي ام كامل نشده ، خوشا به حال تو كه با يك فرش زندگي ات كامل مي شود.

جشن عمّامه گذاري

رسم است كه طلاب علوم ديني ، براي عمّامه گذاري جشن مي گيرند. مقداري سهم امام داشتم و موقع عمّامه گذاريم بود، رفتم خدمت آيه الله العظمي گلپايگاني (ره ) عرض كردم اجازه بدهيد از اين سهم امام براي جشن عمّامه گذاري استفاده كنم ؟ ايشان فرمودند: ما كه براي عمّامه گذاري جشن نگرفتيم ، ملاّ نشديم !؟

جايزه ويژه !

يك روز در منزل ديدم خانم دستگيره هايي دوخته كه با آن ظرفهاي داغ غذا را بر مي دارند كه دستشان نسوزد، آنها را برداشته و به جلسه درس بردم .

وقتي خواستم جايزه بدهم به طرف گفتم : يكي از اين سه جايزه را انتخاب كن : يك دوره تفسير الميزان يا سه هزار تومان پول ياچيزي كه به آتش دنيا نسوزي .
گفت: مورد سوّم. من هم دستگيره ها را به او دادم. همه خنديدند.

خوابم كه نماينده امام نيست !

تا دير وقت در جايي مهمان بودم ، موقع خوابيدن به صاحبخانه گفتم : موقع نماز صبح مرا بيدار كن . گفت : عجب ! شما كه نماينده امام هستي ، گفتم : آقا! خودم نماينده امام هستم ، خوابم كه نماينده امام نيست !


فوتبال به جاي سخنراني

جبهه جنوب بودم ، برادران در حال بازي بودند، خواستند بازي آنان را براي سخنراني من تعطيل كنند، گفتم : نه ، خودم هم لباس را كندم و با آنان بازي كردم.
به تو بودم!

دركاشان ديوانه اي وقت نماز وارد مسجد شد و با صداي بلند به مردم گفت : همه شما ديوانه ايد. همه خنديدند. گفت : همه شما چه و چه هستيد. باز همه خنديدند.

آمد صف جلو و رو كرد به پيشنماز و گفت : آقا به تو بودم . بعد شروع كرد و يكي يكي گفت : أقا به تو بودم ، أقا به تو بودم ، اين دفعه مردم عصباني شده ديوانه را بغل كردند و از مسجد بيرون انداختند.
از كار اين ديوانه ياد گرفتم كه گاهي بايد گفت : أقا به تو بودم و سخنراني عمومي تاثير ندارد.





اطمينان قلبي

همسايه (اصمعي) از او چند درهم قرض کرد. روزي اصمعي به او گفت : آيا به ياد قرضت هستي؟ همسايه جواب داد: بله آيا تو به من اطمينان نداري؟ اصمعي گفت: چرا مطمئنم ، اما مگر نشنيده‌اي که حضرت ابراهيم عليه‌السلام به پروردگارش ايمان داشت و خداوند از او پرسيد: «اَوَ لَم تومِن ، مگر ايمان نياورده‌اي) و ابراهيم عليه‌السلام پاسخ داد: (بَلي وَلکِن لِيطمئنَّ قَلبي ؛ چرا ولي مي‌خواهم قلبم آرامش يابد.)



بهره اندک

روزگاري مردم دمشق به بيماري طاعون گرفتار شدند. در اين هنگام (وليد بن عبد الملک) تصميم گرفت که از آنجا خارج شود. به او گفتند : مگر سخن خداي بزرگ را نشنيده‌اي که مي‌فرمايد : قُل لَن ينفعکُم الفِرار اِن فَرَرتُم مِن الموت اَو القَتلِ ، و اذاً لا تَمتَعون اِلا قليلاً ؛ بگو از مرگ يا کشته شدن فرار کنيد سودي به حال شما نخواهد داشت و در آن هنگام جز بهره کمي از زندگاني نخواهيد گرفت وليد گفت : من فقط همان بهره کم را مي‌خواهم نه چيز ديگري را!!



مسافر آخرت

به شخصي که روزه نمي‌گرفت، گفتند : چرا روزه نمي‌گيري؟ گفت مگر قرآن را نخوانده‌اي که مي‌گويد : وَمَن کان مريضاً اَو علي سفرٍ فعٌِدة مِن ايامٍ اخَر ؛ هر کس که مسافر است روزه بر او نيست. من هم در دنيا مسافر هستم روزي به دنيا آمده و روزي مي‌روم. بنابراين نمي‌توانم روزه بگيرم!

انجير

اعرابي نزد مردي که انجير مي‌خورد رفت ، آن مرد چون اعرابي را ديد براي اينکه از انجيرها به او ندهد فورا انجيرها را زير عبايش پنهان کرد، اعرابي آمد و نشست. آن مرد گفت : اگر قرآن مي‌داني برايم بخوان. اعرابي شروع به تلاوت قرآن کرد : والزيتون و طور سينين. آن شخص از اعرابي پرسيد : پس کلمه وَالتّين که در ابتداي آيه است و به معناي انجير است کجا رفت. اعرابي حاضر جواب گفت: وَالتّين زير عباي توست!